بدون شرح
گریه نمیکنم
نه اینکه سنگم !
گریه ٬ غرورمو به هم میزنه ...
سـ ـاقـ ـی
برای هضم دلتنگیاش
گریه نمیکنه ٬
قدم میزنه !
.
.
.
نه اینکه سنگم !
گریه ٬ غرورمو به هم میزنه ...
سـ ـاقـ ـی
برای هضم دلتنگیاش
گریه نمیکنه ٬
قدم میزنه !
.
.
.
post 117

از وقتي رفته اي
فقط قهوه تلخ مي نوشم !
ته هيچكدام از فنجانهايم ،
فال آمدنت پيدا نيست !
در بحبوحه اين همه سياهي ،
كجــــــا مانده اي پس ؟
ته نوشت : قرارمان
باشد کنار آن همه گل سرخی که
خداوند با عشق تقدیم ِ زمین کرد ...
بفهم !!!!!!
میدونی عزیز دلم ،
آدمها رو میشه به خیلی کارها مجبور کرد .
هر چند که خودشون مسوول خیلی از اتفاقهای دور و برشون هستن اما شرایط ، وضع زندگی ، حالتهای روانی ، ثبات و بی ثباتی شخصیتی ، صلاح و مصلحت دیگران ، همه و همه رو میشه از لحاظ احساسی یا روان شناختی ــ و البته نه قانونی ــ مثل یک اجبار در نظر گرفت ...
اما تا اونجا که من میدونم دو تا مورد هست که نمیشه با اجبار ... شاید نمودهای بیرونیشون رو
بشه مثلا محو کرد اما اصلش رو نه . هر گز .
نمیشه مهر کسی رو به زور به دل کسی انداخت
نمیشه مهر کسی رو به اجبار از دل کسی بیرون کرد
رفتنـ َ ت را درک نمیکنم , هیچوقت !

پنهان می کنم دست ها را در جیب
و " ها " می کنم سردی این روزهای ِ بدون تو را
یادم نیست قول ِ کدامین روز را دادی
اما من
به انتظارت
برگ برگ می کنم خزان را ...
*پ ن : دوستت دارم هايت را باور مي کنم
درست مثل امضاي آخر نامه هايت
که مي گويي خون است
ولي طعم آب انار مي دهد!!!
"میلاد تهرانی"
post 114
نيستي
و من دستهايم را مي بويم
كه عطر دستانت را گرفته از ديشب
نيستي
و دستانم قنديل بسته
از سردي فاصله هاي نامرد
نيستي
و من تو را مرور مي كنم
تو را با آن لبخند زيبا و يكرنگ
نيستي
و من در خلاء نبودنت درگيرم
تا به هواي تو بار ديگر نفس بگيرم
و من دستهايم را مي بويم
كه عطر دستانت را گرفته از ديشب
نيستي
و دستانم قنديل بسته
از سردي فاصله هاي نامرد
نيستي
و من تو را مرور مي كنم
تو را با آن لبخند زيبا و يكرنگ
نيستي
و من در خلاء نبودنت درگيرم
تا به هواي تو بار ديگر نفس بگيرم
حتی اگر نباشی می آفرینمت / چونان که التهاب بیابان سراب را

منتظرت هستم
در چنین هوایی بیا
که دست برداشتن از تو
غیرممکن باشد
پ ن : مرسی که هستی
و هستی را رنگ می آمیزی !
post 112
چشمان خیاطی داری ، عشق ِ من !
میبُری و میدوزی ،
دلم را
به سراب چشمانت .. !
اما نمی دانی
سراب
حریص ترم می کند
می دَوم ...
شاید در اُفق چشمانت
قطره ای
باران
بیابم !!!
پ ن : من سردم شده / چاره فقط دست های توست / چیز دیگری هم به دردم نمی خورد /
ساقی نوشت : اسم وبلاگ تغییر نخواهد کرد :)
میبُری و میدوزی ،
دلم را
به سراب چشمانت .. !
اما نمی دانی
سراب
حریص ترم می کند
می دَوم ...
شاید در اُفق چشمانت
قطره ای
باران
بیابم !!!
پ ن : من سردم شده / چاره فقط دست های توست / چیز دیگری هم به دردم نمی خورد /
ساقی نوشت : اسم وبلاگ تغییر نخواهد کرد :)
تکرار میشوی هی ...
هنوزم این شعرتُ توی خاطرم دارم :
غرق می شویم
گاهی من در تو
گاهی تو در من
گاهی هر دو در بخار یک فنجان
آنقدر که یادمان می رود
چقدر خوشبختیم!
غرق می شویم
گاهی من در تو
گاهی تو در من
گاهی هر دو در بخار یک فنجان
آنقدر که یادمان می رود
چقدر خوشبختیم!
